تبليغاتX
از زهر تلخ تر

از زهر تلخ تر
روزمرگی هایم در سگدونی 
لینک های مفید
نویسان
تو شمال عاشقش شدم. نمیدونم عاشق چیش شدم. فقط بدجور خاطرخواهش شدم. وقتی مثل بچه ها می رقصید، وقتی مظلوم یه گوشه کز می کرد. وقتی نگام می کرد. وقتی کنار آتیش به حرفام گوش می داد. دوست داشتم بغلش کنم و ببوسمش. دوست داشتم نوازشش کنم. برعکس خیلی ها به سیگار کشیدنم کاری نداشت. حس میکردم که روشو برمی گردونه ولی بزرگواری می کنه و چیزی نمی گه. واسه همین بسته سیگارو انداختم تو آتیش. از همون اول باهاش ارتباط برقرار کردم. احساس میکردم اونم از من خوشش اومده، ولی می ترسیدم بفهمه و ناراحت بشه از اینکه نمیشه مال من باشه. نورانی بود، نه به خاطر رنگ سفید موهاش، به خاطر قلبش. من سگا رو خیلی دوست دارم. ولی پپو یه چیز دیگه بود. همه فهمیده بودن که عاشقش شدم. صاحب پپو یکی از دوستام بود که کمتر از 2 روز بعد به خاطر یه سری از مشکلات شخصی دیگه توانایی نگه داشتن اونو نداشت. و وقتی فهمید که من عاشقش شدم گفت که میتونم نگهش دارم. ذوق و شوق نگه داشتن پپو تموم وجودمو گرفته بود. اینکه اون دیگه مال منه و تنهایی های همو پر می کنیم. ولی نگران بودم از اینکه نکنه نتونم خوب از خودش و قلبش مراقبت کنم. شب اول کنارم خوابید، بدون اینکه شام بخوره. تا صبح چند بار بیدارم کرد. نوازشش کردم و با این کارم بهش گفتم چقدر دوسش دارم. صبح ساعت 7، ده دقیقه کم، بیدار شدم که جمع و جور کنم برم سر کارم. وقتی از اتاقم به قصد دستشویی اومدم بیرون دلم واسش تنگ شد. وقتی برگشتم پیشش دیدم درست وسط اتاقم رو فرش هم جیش کرده و هم پی پی. عصبانی شدم ولی فقط بهش نگاه کردم. پی پی هاشو برداشتم و فرشو تمیز کردم و رفتم سر کار. سر کار فقط به اون فکر می کردم. می گفتم الان تنهاست و ناراحته. یاد دیشب افتادم که احساس تنهایی نمیکردم. انگار پپو گمشده من بود. اون روز خیلی کار داشتم و ساعت 4 یه جلسه خیلی مهم هم داشتم. با اینکه زود می خواستم برم خونه پیش پپو ولی ساعت 7:50 دم خونه بودم. همیشه اینجوریه، وقتی یه کاری واست خیلی مهمه که انجام بدی، همه چی دست به دست هم می ده که نتونی انجامش بدی. وقتی رسیدم خونه از صدای هاپ هاپشو و بالا پریدنش و لیس زدنم فهمیدم که امروز واسش یه عمر بوده. واسش شیر ریختم. بهش غذا دادم. بردمش تو پشت بوم تا بازی کنه و دستشویی کنه. ولی از پشت بوم خوشش نیومد و با کاراش بهم می گفت که می خواد برگردیم تو اتاقم. اونم مثل من داشت به اتاقم اعتیاد پیدا می کرد. اون شب دلم گرفته بود. من نمیتونستم اونجور که باید و شاید واسش وقت بزارم، باهاش بازی کنم و بهش نگاه کنم. بغض گلومو تحت لوای خودش گرفته بود. می دونستم که آرامش با اون بودن رو به همین راحتی ها نمیتونم دوباره پیدا کنم. ولی وجدانم داشت بد عذابم می داد. من اونو با کارام و با وقت نزاشتنمام براش غمگین میکردم. نمی دونستم باید چیکار کنم....
فردا صبح پپو رو بردم به دوستم پس دادم و بعد خداحافظی بعد از 4 روز لب نزدن به سیگار، 2 بسته وینستون لایت خریدم.

[ جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391 ] [ 21:36 ] [ ]

8 روز از بهار گذشته و شاهین امسال بر خلاف تموم سالهای نوی کهنه شدش، دلشو فقط به شلوار جین و پیراهن سفید راه راهش و کتونی سفیدش خوش نکرده. اون امسال به فکر یه دلخوشیه بزرگتره. 700 تومان عیدی جمع کرده بود که 200 تومانش از 2 تا از عموهای کنسش و 500 تومانش هم از مامانش بود. عمه هاش هم که انگار نه انگار. از قدیم رفت و آمد فامیلی با کسی به اون صورت نداشتن. ولی شاهین از بچگیش همه پولاشو جمع می کرد. رو همین اصل 500 تومان هم به 700 تومان عیدی اضافه شد. چند ماه بود که دو تا مغازه آکواریوم فروشی که سر راه خونه بودن واسش خواب و خوراک نذاشته بودن. آقا شهرام صاحب یکی از مغازه ها گفته بود که یه آکواریوم کوچیک واسش 1600 تومان آب می خوره. اون می دونست که خالش خیلی دوسش داره و هر سال بیشترین عیدی رو بهش میده. امروز قرار بود بیان و تا الان که ساعت 3 ظهره هنوز نیومدن. نه تلویزیون مزه میده نه هیچ چیز دیگه. اون فقط می خواد آکواریومی رو که می خواست بخره. نه می تونست بره پشت شیشه مغازه آقا شهرام، نه دیگه طاقت انتظار داشت. اگه از خونه می رفت بیرون شاید خاله میومد و اون از عیدیش بی نصیب می شد. دراز کشیده بود و داشت عکس ماهی که تو مجله بریده بود و نگاه می کرد. یه اسکار خوشکل بود. امسال با اصرارش مامانش واسه تنگ سر سفره هفت سین به جای ماهی قرمز یه دونه مولی خریده بود. تو فکر و خیالش داشت به ماهیاش غذا میداد که یهو زنگ زدن. بدو بدو رفت در پنجره. حساش هیچ وقت بهش دروغ نمیگن. خالش با یه جعبه شیرینی و با دو تا پسرخاله ها و دو تا دخترخاله هاش بودن. چون شهرستان بودن امسال که شاهین خیلی به اومدنشون نیاز داشت دیر اومدن. خاله شاهین سه سالی میشه که بعد تصادف عمو منصور، شوهرش، بیوه شده ولی هیچ موقع نزاشته که سایه فقر صورت بچه هاشو و حتی بچه های تنها خواهرشو تیره کنه. مامان شاهین چون میدونه خواهرش پولی نداره که واسه عید آجیل و شیرینی و میوه بگیره، تو این سه سال بچه هاشو نمی بره خونه خواهرش تا مبادا عیدی بگیرن. ولی خاله هر جا شاهین و خواهراشو میدید بهشون عیدی میداد. بچه هاش دمار از روزگار آجیلها و شیرینی ها درآوردن. واسه همینم زود بهشون گفت شال و کلاه کنید که بریم. شاهین از شنیدن این حرف بال درآورد ولی سعی کرد که مرتضی پسر خالش این موضوع رو نفهمه. دمه در بود که وایساد و دستشو کرد تو جیبش. آره خودشه، چندتا پونصدی نو درآورد و به شاهین و خواهراش داد. شاهین باورش نمیشد ولی به خاطر تربیتش با اکراه پولو قبول کرد و کلی تشکر کرد و خالشو بغل کرد. وقتی رفتن، دوید سمت مغازه آقا شهرام و پولو داد بهش. اولین بار که رفته بود مغازش، آقا شهرام چون فکر می کرد میخواد چیزی بخره بیرونش نکرد. ولی بعد چند دقیقه که فهمید اونم مثل بچه مدرسه ایهای دهه 60 آهی در بساط نداره، بیرونش کرد. اون روز بعد چند ماه بازم تونست تو مغازه یه دل سیر ماهیا رو برانداز کنه. آقا شهرام گفت دهم بیا بگیر. اون شب و فردا شبش حس میکرد دیگه آرزویی نداره. دو روز مثل دو قرن گذشت و شاهین رفت در مغازه تا سفارششو بگیره. آقا شهرام علی رغم چهرش که آدم مزخرف و کنسی نشون میداد چسب آکواریوم شاهین رو دوبله زده بود. مابقی پولو داد و آکواریومو گرفت. چقدر شیرین بود که حمید همکلاسیش رو دید. با بی محلی از کنار حمید که از تعجب داشت شاخ در می آورد رد شد. دیگه نزدیک خونه شده بود و انگار نه انگار که از خستگی داشت میمرد. رفت تو خونه ولی انتظار چیزی رو که دید و شنید رو نداشت. مامانش با عصبانیت باهاش واسه خریدن آکواریوم دعوا کرد. باباش روشو کرد اونور و خواهراش دلیل خریدنشو ازش پرسیدن. دلایل شاهین رو قبول نکردن. شاهین مغرور اصلا التماس نکرد. فرداش شاهین آکواریومشو پشت ویترین مغازه آقا شهرام می دید که روش نوشته بود فروشی...

ساعت نزدیکای هفت شب بود و شاهین در مغازه آقا شهرام وایساده بود. دیگه بعد از 11 فروردین 1376 تا حالا 25 اسفند 1390 پشت این ویترین واینساده بود. چند ماهی بود که می خواست عیدی واسه دو تا دختر کوچولوهای خواهرش یه آکواریوم بگیره. رفت تو مغازه. آقا شهرام و که دید دلش گرفت. خیلی پیر شده بود. دیگه کارای مغازشو پسرش انجام میداد و خودش پشت دخل بود. گفت یه تانک میخوام. آقا شهرام گفت این دست سازا هست ده تومان و این چینی ها هست 50، 40، 35و 30. و با اشاره چهار تا تانک رو که به ترتیب از کوچیک به بزرگ داخل هم بودنو نشون داد. تانک 40 تومانی رو خرید، به همراه یه فیلتر، یه مهتابی و یه بخاری. آقا شهرام پیشنهاد داد که یه روز آب بریز و بزار فیلتر کار کنه و ماهیا رو فردا بگیر. حرفشو گوش کرد و وسایلو گرفت. تو راه خوشحال بود که آقا شهرام دیگه هیچ جنسی رو پس نمی گیره....

[ شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 ] [ 20:10 ] [ ]
سخته که به هیچ چی تو این دنیا وابسته نباشی. سخته که دلت واسه چیزی به تاپ تاپ نیفته. سخته که به چیزی امید نداشته باشی. و از همه سخت تره که این چیزها موجود زنده باشن. و چیزی که از همه سخت تره اینه که اون موجود زنده نوع بشر باشه. دلتو ببره و پس نیاره. بگی دوسش داری و بغلش کنی و فردا بگه چون دوست دارم بهتره که از هم جدا شیم....

[ سه شنبه شانزدهم اسفند 1390 ] [ 18:8 ] [ ]

2 سالی میشه که آفتابی وجود نداره که طلوع یا غروبشو بتونم ببینم. توی پناهگاهم نیازی به هیچ چی ندارم. مجهزترین داروخونه با تمام امکانات یه بیمارستان مثل رادیولوژی و سی تی اسکن و ... فقط بخشی از پناهگاهمه. از هر مطلبی تو پزشکی هم کاملترین کتابهاشو دارم هم فیلمهای آموزشیشو. باشگاهم یه قسمت دیگست که کنار گلخونمه. از کل گلای گلخونم علاقه ی بی حد و حصری به سه تا گلدون کاکتوس دارم که بعضی روزا که دلم به یاد مادرم میگیره اونا رو میبینم. گلخونم هم محل استراحتمه و هم محل کشت غذا برای من و برای گاوم "ابلق" و گوسفندام. مرغ و خروسام هم از کرمای خاکیش تغذیه میکنن. تقریبا سالی 2 بار مجبور میشم با قساوت تمام یکی از گوسفندامو سر ببرم تا نیاز بدنم به پروتیین رو جواب بدم. هنوزم کتابام بهترین همدم منن. از اینکه پناهگاهم مدرنترین ساخته دست بشره خیلی خوشحالم. برق اینجا از ژنراتوری تأمین میشه که از انرژی "ضدماده" استفاده میکنه. این ژنراتورو با همایون تو 3 سال کار تو سال 1398 تونستیم بسازیم.

تقریبا از وجود هر آدمی رو این کره ناامید شدم. باورش خیلی سخته که اون همه تمدن در عرض چند روز نابود بشه. بعضی روزا دلم واسه یه چیزای عجیب غریبی تنگ میشه که نگو و نپرس. بعد از اینکه من و همایون اتفاقی اومدیم تو پناهگاه تا ابلق رو بدوشیم، تلویزیون گفت ویروس LTH دیشب وارد اروپا شده. این ویروس در عرض 3 روز تمام آدمایی که تو قاره آمریکا بودن و کشت. ویروسی که می گفتن منشا آزمایشگاهی داشته و طی یه اشتباه با تزریق چند تا ماده جهش پیدا کرده بود. یهو مریم نامزدم بهم زنگ زد و گفت ویروس اومده تو ایران! شالمو انداختم دور گردنم و اومدم درو باز کنم که همایون گفت دیگه امیدی نیست، همه جا آلوده شده و بهتره که بمونم. آخرین باری که گریه کردم همونجا بود. همایون منو محکم تو بغلش نگه داشت و بهم دلداری داد. یاد این افتادم که همیشه مریم اینجوری تو بغلم گریه می کرد و من دلداریش می دادم. یاد این افتادم که همیشه عصرا تو کافه ای که تو خونه ساخته بودیم با هم قهوه و کیک شکلاتی می خوردیم. یاد این افتادم که همیشه آرایششو لباساشو و لاکشو برام ست می کرد. یاد این افتادم که همیشه وقتی در اتاقمو می خواست بزنه مثل اینکه رمزی تو کاره 3 تا به در می زد بعد 2 ثانیه صبر می کرد و دوباره 4 تا به در می زد و مکث می کرد تا درو باز کنم. با خنده درو باز می کردم و می پرید بغلم. دیگه هیچ خبری از بیرون بهمون نرسید. من موندم و کلی کار نیمه تموم و همایون و سرطان ریش. واسم این همه تلاش همایون خیلی جالب بود. می دونست که 6 ماه دیگه بیشتر زنده نمی مونه ولی با انرژی فوق العاده ای کار می کرد. می گفت یه روزی برمیگرده به کره زمین و من باید تا اون موقع زنده بمونم. راستش انگار می دونست که قراره همچین بلایی سر مردم کره زمین بیاد. بعضی وقتا از اینکه اون به این همه دانش تسلط داره تعجب می کردم. تو اوج دانش خیلی هم شوخ بود. یه بار واسه اینکه منو اذیت کنه مثل مریم در زد و وقتی طبق عادت بعد باز کردن در خواستم مریمو بغل کنم اونو دیدم و دوتایی با هم خندیدیم. شاید تلخ ترین روز زندگیم بعد از اون روزی که خبر ورود LTH به ایران رو شنیدم، روزی بود که قرصای آيرسانس اون تموم شد و با لبخند مرد. همونطوری که وصیت کرده بود جسدشو سوزوندم و خاکسترشو خیلی با احتیاط ریختم بیرون پناهگاه.

ساعت 8 شب بود و من داشتم گوجه فرنگی که تازه چیده بودم رو با ولع تمام می خوردم. خیلی وقت بود که می خواستم کتاب توپ مرواری هدایت رو بخونم. به صفحه سه نرسیده بودم که صدای در اومد؛ 3 تا صدای در، بعد 2 ثانیه مکث و دوباره 4 تا صدای در و مکث تا درو باز کنم....

[ جمعه چهاردهم بهمن 1390 ] [ 21:4 ] [ ]


برچسب‌ها: سکه, طلاق, قیمت سکه
[ سه شنبه چهارم بهمن 1390 ] [ 19:35 ] [ ]
آقا من امروز یه بازی یاد گرفتم. امروز که برف می بارید چون زورم زیاد بود ساعت 10 از خونه زدم بیرون. تو راه که داشتم میومدم ماشینا رو میدیدم. رو بعضیا پر برف بود و بعضیا انگار نه انگار که برف اومده. یه 206 صندوقدار نقره ای خیلی با وقار از لاین کنار داشت میرفت و هیچ اثری از برف یا حتی یه مقدار آب حاصل از آب شدن برفا رو بدنش دیده نمیشد. میشد نتیجه گرفت که 206 بدون لرزش شبو صبح کرده. تو یه پارکینگ که وقتی ماشین بغلیش ساعت 2.30 شب کنارش وایساد تا سحر دوست پسر جدیدشو دور از چشم همسایه ها ببره تو سوییتش جیک نزد تا سحر و بابک چند دقیقه ای هم از آتیش عشقشون اونو گرم کنن. عشقی که معلوم نیست تا چه ساعتی از نیمه شب ادامه داشت. میدونی آخه این 206 ما دیگه به کارای سحر عادت کرده. سحر کارمند بانکه و بعد از 9 سال زندگی با عباس ازش جدا شد و الان با وجود اینکه از باباش این خونه و یه ویلا تو کلاردشت به ارث رسیده و حقوق تقریبا خوبی که از کارش داره، سکه ای که ماه به ماه بابت مهریش از عباس میگیره رو صرف تفریحات و عیاشی هاش میکنه و کم و کسری نداره حتی با وجود اینکه پسراش ماهان و شایان رو الان نزدیکه 3 ماهه ندیده. اون فقط دنبال پسراییه که معمولا 10 سال ازش کوچیکترن. هم انرژی بیشتری دارن و هم وقتی باهاشونه احساس نمیکنه که داره دهه چهارم زندگیشو تموم میکنه. پریشب تو آرایشگاه زهره خانوم، به بهترین دوستش مریم میگفت که زندگی یعنی چی و بهش پیشنهاد میکرد که واسه یه بارم که شده عشق ممنوع رو امتحان کنه.

امروز اول ماهه و من هنوز لیست حقوقها رو آماده نکردم و بیست و پنج تا کارگر چشمشون به اینه که لیستارو سریع آماده کنم. این ماه به خاطر اسباب کشی خیلی کارام عقبه. تو این فکرا داشتم باز دچار استرس های روزمره ی زجرآورم می شدم که یهو یه پراید نقره ای رو دیدم که بر حسب امروز که برفی بود تقریبا میشد گفت که سفیده. فهمیدم ماله کیه. ماله حمید بچه زنجانه که با یوسف از بچه های کرمانشاه آزاد تهران جنوب قبول شدن و یه واحد 30 متری تو نواب گرفتن. دیشب شلوارشو شسته بود و انداخته بود پشت بوم و صبح به زور بخاری و کتری فقط تونسته بود یکمی خشکش کنه. میدونستم که رطوبت شلوار داره اذیتش میکنه. آخه تا 11 شب واسه مسافری که برده بود قلعه حسن خان علاف شده بود. هیچی  هم از امتحان امروزش نخونده بود. اون به فکر اینه که 2 تا امتحانی که مونده رو بده و بره زری رو ببینه. دختر خالشه، همین شب یلدایی واسش نشون کردن. از بچگی به فکرش بود. گرچه یوسف خیلی نصیحتش کرده بود که مرد حسابی زن میخوای چیکار؟ بیا برو سکه بگیر!

پشت بندش یه پیکان سفید خطی رو دیدم. برفاش تقریبا خیلی کم بود. فهمیدم که حتما از کله صبح زده بیرون و مثل عقاب پی مسافره. بغل در راننده نوشته بود سه راه آذری- فلکه دوم صادقیه. آخ که چقدر از اسم صادقیه بدم میاد. آخه آریاشهر کجاش مشکل داره؟ آها یادم نبود تبلیغ نژادپرستیه. حاج کریمه پشتش. حاجی بیشتر از اینکه به فکر لغزندگیه جاده باشه به فکر نرگس دخترشه که ترمش داره تموم میشه و بازم میخواد بیاد بگه حاجی این ترم شهریم یک و دویست میشه. حاجی نه پولشو داره نه روشو داره که بگه نمیتونم دخترم نمیتونم. به فکر اینه که منیژه خانم زنش زانو درد گرفته. به فکر اینه که الان تازه تریپ سومشه و تا شب چقدر دیگه باید این مسیر تکراری رو بره و بیاد. به این فکر میکنه که چرا رحیم داداشش وقتی تو تراشکاری با هم شریک بودن کل پولشو بالا کشید و غیب شد و دیگه نتونست به کارش ادامه بده. منیژه خانم 25 تا سکه ای که داشتو با یه کم قرض و قوله و یه کم طلایی که داشت داد به عباس آقا همکار داداشش و پیکانشو گرفت. حاجی فقط از این خوشحاله که دیشت کارت سوختا رو شارژ کردن!!!


برچسب‌ها: سکه, قیمت سکه, برف, شنبه
[ شنبه یکم بهمن 1390 ] [ 20:32 ] [ ]
مدت کمی نیست که مثل قدیم نمیتونم شعر بنویسم. شعر که چه عرض کنم. من شعر کلاسیک کم گفتم. نوشته های آهنگین و موقوفی که هر کدوم یکی از دردامو میگه. نمیدونم به خاطر اشعارم به موسیقی رپ گرایش پیدا کردم یا به خاطر موسیقی رپ شعر گفتم. بیشتر موضوعات شعرام حول محور نیهیلیستی و پوچ شدنم و مشکلاتی که تو زندگیم داشتم و دارم می چرخه. بعضی شبا که داغون بودم فقط نوشتن بود که منو آروم میکرد. شاید کسایی که این تجربه رو داشتن متوجه حرفام بشن. بگذریم... میگفتم، مدت زیادیه که درست و حسابی شعر و یا مطلبی ننوشتم. آهنگی هم نساختم. نمیدونم شاید دارم آدم میشم. البته اگه معنی آدم بودن این باشه که مثل خر (ببخشید) بارمو ببرم و هر کی منو زد هیچ چی نگم و سرمو بکنم تو برف و شبم مثل چی بخوابم عینهو باکسر. شایدم منم مثل بقیه دارم سنگ میشم. ولی نمیخوام همرنگ بقیه شم. میخوام تو همین پوسته ای که خودم واسه خودم تنیدم بمونم. همیشه یه چیزایی رو نمیخواستم هر چقدر هم که خوب و بزرگ باشن. یکیش اینه که شلوار پارچه ای بپوشم و کیف انگلیسی بگیرم دستم. یا اینکه شب مثل جنازه بیام خونه و بچم بپره بغلم بگه بابا امروز شعر توپ سفیدم قشنگی و نازی رو یاد گرفتم. یا برم تو صف نون بربری صلواتی وایسم و بعد دو ساعت 4 تا بربری بگیرم ببرم خونه و بعد از 2 روز زنم چهار تا بربری رو تو گونی نون خشکا بده به نمکی. یا کلی بدوام تا 800 تومان وام از ادارم بگیرم تا با زنم برم آنتالیا و هیکل بدبوشو که شب تا صبح جلو چشمه تو بیکینی ببینم و قایمکی زاغ زن مهردادو بزنم.

دری وری زیاد گفتم. فقط دوست دارم مثل قدیم که زیادم قدیمی نشده شب ساعت 11 بشینم پای دفترم و بعد از چند دقیقه با چشمایی که داره بسته میشه ساعتو نگاه کنم و بگم وای، ساعت 4 شد؟

[ چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 ] [ 20:4 ] [ ]
امروز نذری داریم و طبق سنت چندین سالمون، مامان و بابا و بچه ها دارن غذاها رو میکشن تا بین همسایه ها و آشناها و فامیل پخش کنن. من چند سالی هست که دیگه میلی به این کار ندارم و تو اتاقمم. اتاق من طبقه سومه و چون دیگ و بساط نذری تو پشت بومه در حال حاضر اتاق من مورد هجمه قرار گرفته و به عنوان زاغه ی نذری مورد استفاده قرار میگیره. امسال خیلی گفتم تا به جای اینکه نذری بین در و همسایه پخش بشه پولشو یا به محک کمک کنیم و یا بدیم به یه NGO که بچه های بد سرپرستو نگهداری میکنن. ولی پیشنهادم نتونست نظر کسیو جلب کنه. نه فقط خونواده خودم بلکه تقریبا به همه این پیشنهادو دادم. حیف و میلهایی که تو این کار میشه اذیتم میکنه. فارغ از درست یا غلط بودن نفس کار. چشم و هم چشمی هایی که تو این کار میشه اذیتم میکنه. نمیدونم  شاید طرز فکر من و امثال من اشتباه باشه. دلم واسه بچه های بد سرپرست تنگ شده. واسه بچه هایی که تو محک مو ندارن بغضم گرفته. دلم واسه بچه هایی که پشت چراغ قرمزا دارن فال میفروشن و با خواهش گلاشونو میندازن تو ماشینا گرفته. خدایا به ما نشون بده چی درسته؟ بعضی وقتا احساس میکنم که فقط من گم نشدم. همه گم شدیم. منتها یه سریا فهمیدن که گم شدن و یه سریا یا نفهمیدن یا خودشونو زدن به نفهمیدن. همیشه اینطوری بوده، هیچ چیز 100 درصدی وجود نداره. یاد یکی از کارگرامون افتادم که محرم امسال تموم حقوق یه ماهشو یه شب شام داد و بعد افتاد دنبال مساعده و قرض از این و اون. ازش که پرسیدم گفت نذر دارم و خدا 100 برابرشو به آدم میده. الان زمزمه های اخراجش شنیده میشه و نظر منو خواستن. من ازش راضی نیستم ولی چیزی نگفتم. دلم واسه بچه هاش می سوزه....

[ شنبه بیست و چهارم دی 1390 ] [ 13:39 ] [ ]
حدود 10 روز پیش کتاب دایی جان ناپلئون رو تموم کردم. خیلی فوق العاده بود به هر کی که کتابشو نخونده پیشنهاد میکنم حتما  از اینجا دانلود کنه و بخونه. یه رمان فوق العاده زیبا که اگه اشتباه نکنم باید واقعی بوده باشه. طبقات مردم رو خیلی قشنگ و بدون اینکه متوجه بشی کنار هم گذاشته. شیرعلی قصاب و خانواده آسپیران غیاث آبادی از طبقات پایین و سنتی، فرخ لقا خانم از طبقه مذهبی، دایی جان ناپلئون و دایی جان سرهنگ از اشراف، مشقاسم نماینده قشر بی سواد، اسدالله میرزا میشه گفت از قشر با سواد غرب زده و ...... . سریالشو ندیدم، شاید چون خیلی ازش خوشم اومد سریالشم ببینم. خدا رو چی دیدی؟

احتمال لو رفتن داستان

فقط نمیدونم چرا انقدر تلخ تموم شد. باید حدس میزدم وقتی نویسنده بعضی وقتا انقدر از شخصیتها بد میگفت، ولی همیشه طبق اون اخلاقم همه چیو مثبت میدیدم. نمیدونم اسدالله میرزا حق داشت که انقدر بی بند و بار شده بود یا نه. نمیدونم مشقاسم حق داشت بعد مرگ دایی جان ناپلئون بره گم و گور شه یا نه. نمیدونم شخصیت اصلی داستان حق داشت از ایران بره یا نه. نمیدونم دایی جان ناپلئون حق داشت به انگلیسا انقدر بدگمان باشه یا نه. نمیدونم.... فقط میدونم هممون یه گوشه از شخصیتمون دایی جان ناپلئونیم که به همه چی حتی بعضی مواقع به مشقاسم هم شک میکنیم. هممون یه گوشه از شخصیتمون اسدالله میرزاییم که نمیخوایم پایبند چیزی یا کسی باشیم و میخوایم هرز بپریم. هممون یه گوشه از شخصیتمون مشقاسمیم که فرت و فرت دروغ میگیم و معتقدیم دروغ بلد نیستیم و تا مرگ آ آ آ آ چهار انگست فاصلست. هممون یه گوشه از شخصیتمون مثل آقاجان از کسایی که از ما جایگاه اجتماعی بالاتری دارن بدمون میاد و نمیخوایم سر به تن بعضیا باشه ولی در ظاهر دوسشون داریم و هممون یه عشق تو بچگی داشتیم که همه بهش میخندیدن و ما گریه میکردیم و از دستش دادیم و الان یه گوشه داره واسه خودش زندگی میکنه و فقط از اون موقع خاطره واسمون گذاشته و دلمردگی.....

[ جمعه بیست و سوم دی 1390 ] [ 14:33 ] [ ]
اولین باری که یه آهنگ رپ فارسی گوش دادم سال 1384 بود. حدود 50 تا آهنگ بود از هیچکس، ابلیس، هژیر، زدبازی، کژدم و .... که یه سریاشون ادامه دادن و یه سریاشون معلوم نشد چی شد. اون موقع ها رپ کن ها شعراشون خیلی ضعیف بود و آهنگسازی به اون معنا هنوز اتفاق نیفتاده بود. کارا رو بیتهای 50Cent، EMINEM، 2PAC و ..... خونده میشد و هر کی نمیدونست این بیت ساخته کیه کلی حال میکرد و میگفت همین اول راه چقدر پیشرفته ایم. گذشت تا شهریور سال 1385 که یهو آهنگ بی حس زدبازی اومد بیرون. اون کار با آهنگسازی قابل قبولی ارائه شد و خیلی ها من جمله خود من رو متقاعد کرد که پیشرفت داره اتفاق میفته. پاییز اون سال بود که یه ویدیو تو PMC باعث شد یه مقداری نظر شنونده ها به سمت رپ جلب بشه. آهنگ برو از پیش من که توسط امیر تتلو، روزبه قائم، پیشرو و تهی اجرا شد. علی رغم اینکه حتی PMC مدام از پخش این کار به خاطر کیفیت پایینش سرباز میزد آخر کار جز 20 تا ویدیو اول سال شد. استارت اصلی کار امیر تتلو و پیشرو و تهی و فلاکت و تیغه و .... از این ویدیو بود به نظر من. امیر تتلو به عنوان پایه اصلی کارا و دایعه داره RnB خیلیا رو به سمت رپ کشوند. البته به نظر من نه واسه اینکه رپو دوست داشت، شهرت واسش شیرین تر بود. تا اسفند همون سال کم و بیش کارای ضعیف و قوی بیرون میومد که یهو آلبوم جنگل آسفالت هیچ کس اومد و غوغایی به پا کرد و یادمه اولین باری که یه آهنگ رپو بیرون گوش کردم آهنگ اختلاف بود که تو گوشی یه دختره تو دانشگاه پخش میشد. بعد از اون خواننده ها به این نتیجه رسیدن که باید به آهنگسازی توجه کنن و نوشته هاشونم پربارتر باشه. آلبوم جهنم ساکت پیشرو هم بعدش اومد که سراسر تقلید از هیچ کس بود ولی خوب واسه خالی نبودن عریضه بد نبود. از اون سال زمزمه های تلفیق رپ با عناصر وطنی هم شروع شده بود. تلفیق با آواز سنتی (مثل بیداد تو کار دیده و دل هیچکس) تلفیق با سازهای ایرانی (همون) و بالاخره تلفیق با ریتم سنتی (6 و 8). هرچی با خودم کلنجار رفتم دیدم واقعا دو مورد اول تک و توک دلنشین بود حداقل برای من. چون کسایی که این کارو انجام میدادن سطحی بهش نگاه میکردن و فکر میکردن اگه تو کاراشون سه تار و دف بیارن یه سبک جدید آوردن. ولی خودتون بهتر میدونید که در مورد گزینه سوم خیلیا کار کردن. نمونه بارزشم ساسی مانکن بود که از نظر بعضیا خائن به رپ فارس و از نظر بعضیا نوآور بود. تقریبا میتونیم ساسی مانکن رو پیشگام این سبک بدونیم. 6 و 8 ی که بعدا به قول خودش یه تولد جدید رو هم باعث شد: 6 و 9. ساسی مانکن فارق از خوب یا بد بودنش، فارق از خائن بودن یا نبودنش و فارق از مسائل دیگه خیلی خوب سلیقه جامعه رو دونست و با پیدا کردن کلمه، بله به نظر من ساسی کلمه های دهن پرکن و جوون پسندو پیدا میکرد و میزاشتشون قافیه و بقیه بیتو بر اساس اون مینوشت. بعد از پدیده ساسی کسای دیگه ای هم اومدن مثل بهرام و یاس که طرفدارای خاص خودشونو دارن و همچنین شاهین. یاس به شدت دنبال موضوعاتیه که بتونه بترکونه و معتقدم حرفی تو دلش نداره که بزنه. آلبوم جدید بهرام هم به اسم سکوت موفقیت آلبوم 24 رو تکرار نکرد چون تکرار رو به وفور تو کارای بهرام میشه دید. شاهین هم بعد از آلبوم اولش به نظر من هیچ پیشرفتی نکرده و همونطوری هم که خودش میگه بیشتر راک و دوست داره و خیلیا دلیل این اصرارشو نمیدونن.

الان سال 1390، دو ماه و چند روز دیگه 1391، تقریبا موسیقی پاپ ایران تو 40% کارا متأثر از رپ شده و خواننده ها معمولا یه قسمتی از کارشونو به رپ خوندن اختصاص میدن. ولی نمیدونم چرا به دلم نمیشینه. انگار مجبورن. اون اوایل که همه آدمو مسخره میکردن واسه گوش کردن این سبک واسم شیرین تر بود. خیلیا شهرام آذر (سندی) رو مسخره میکردن با اون سبک عجیب غریبش. ولی الان.... نمیدونم چرا احساس میکنم رپ کنهای واقعی از این وضعیت خسته شدن و دیگه حسی واسه کار کردن ندارن.

پ ن:

1- منو واسه اظهارنظرهای شخصی محکوم نکنید.

2- از اینکه اسم شما (رپ کن عزیز) و دوستاتون رو تو این نوشته نیاوردم معذرت میخوام.

[ جمعه بیست و سوم دی 1390 ] [ 11:31 ] [ ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ
برچسب‌ها وب
فروش بک لینک طراحی سایت